می ترسم .. می ترسم.. امسال به دنیا نیایم.!

 

 

به نام خداوندگار

آفریننده

و حیات دهنده

آنکه دَمَش را نثار ناچیزم کرد

و من،

از هیچ رسیدم ..

 به همه .!

 

 

 

با درد متولد شدن ...

 

 

 

خاک ها گل شدند و آب ها شورابه

پا می فشارم بر زمین خیس ِ باران؛

رد ِ گِل-آبَم نقش خاک می شود..

 

 

لحظه به لحظه پیرتر می شوم

در این چهار دیواری ِ بی پنجره..

راهی نیست؛

باید همین مسیر ِ محصور در میان دیوارها را گرفت و رفت..

شاید میان امیدهای خاکستری ام

درزی به اندازه ی چشمانم

نور را نشانم دهد..

 

شاید بپوسم

و تار و پود ِ از هم گسسته ام را

باد با خود ببرد..

به سرزمین هایی که هنوز نرفته ام و

شوق دیدار مرا دارند، در دل!

 

شاید من ِ دیگری از پشت این حصار متولد شود !..

 

 

می نوازد آسمان، شور را، در کام ِ دف!

سما می گیرد دل.

 

نفس در نفس خدا نهاده آدمی ...

 

 

/ 6 نظر / 28 بازدید
تندر

چرابا88 رفتی و دیگر برنگشتی؟ حتا اگروقت نداشته باشی، گاه گاهی آمدن که وقت چندانی نمی گیرد. می گیرد؟؟!!

سکوت

سلام دوست من با احترام منتظر حضور و راهنمایی های شما هستم سپاس