این حال ٍ مَـ ن ٍ بی تــوسـت

 

 ..

 این روزها حالــَم شده مثل این هوای دل گیر و خسته

که دم به دم می باره

سبک

قطره قطره از سیاهی ِ ابرا جدا می شه و

پخش می شه تو دل ِ آسمون ِ آبی ..

این روزها

مرگ و زندگی واسم یکی شدن

هر نفس

یک آن ِ برای ِ بودن

و یه قدم به سمت ِ رفتن

اینجور نفس کشیدن تجربه ی ِ این روزهام ِ

با درد سینم می تپه و قلبم ضرب می گیره

و من

هنوز هستــــــم

اما نشدم اونچه باید می شدم!

..

این روزها حالم شده عین ِ آدم

وقتی از وجود ِ تو جدا شد و موجود شد

دلم تنگ ِ برای ِ پناه ِ گرم ِ دستات

تو که بالاترینــی و بزرگـتریـن

سپیدی ِ تو پناه ِ این سیاه ِ خاکـ ی ِ

یا نور فوق کل نور

یا مــُنور نور

..

این روزها بیتابـَم و چـَشم به راه

تا از پشت ِ این مه ِ خاکستری

ردی از تــو پیدا بشهـــ ..

 یه نشونه بهم بده از حـُضورت

 

..

امروزی از این روزها

به حکم ِ دوست و دل خواسته

به دُنـیـا آمدَمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ..

 

بیا هم درد ِ من،

ناله بزنیم برای ِ این فراقــــــــ

 .!

 

 

/ 12 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید راهی

دوباره یه سال گذشت. اصلا حواست هست؟ داری پیر میشی پیرزن. یه سال با همه ی غمها و شادی هاش. یادته وقتی بچه بودی توی خیالت میگفتی بزرگ که شدی چینی به چینهای دامنت اضافه میشه و قد میکشی و خانوم خانوم صدات میکنن. حالا هنوز دامنت چین به چینش نیوفتاده، چین به پیشونیت نشسته. هر خط چینش هم نشونی از هزار خط و نشونِ زندگیه. یادته دم کنیِ گلدارِ مامانت رو بر میداشتی و میگفتی یه روز خودم این قابلمه گندهِ آش رو بلند میکنم. اصلا خودم آش میپزم به ظرف تموم کاسه های گُشنه. اما حالا باید واثه یه کاسه آش هزار نخود و لوبیا عرق بریزی و رشته به رشته زیر و بم زندگیت رو به هم ببافی تا از قافله زندگی عقب نیوفتی. لحظه ها مثل باد از میون شاخه های تنت میگذره و جسمت هر روز فرسوده تر میشه. اما دلت ، این دل چشم سیاهِ گیس بریده، که اَمونش بدی اَمونت رو میبره و میندازت تو دامِ دلبری و دل دلدگی، دلت همیشه کودکِ. همیشه.

حمید راهی

امسال هم یه هدیه ی گنده داری. قواره اش کردم، به بزرگی آسمون کادو پیچ شده، به رنگ گیلاسای باغ شمرون نقاشی شده، به خوشمزگی فسنجونای مامان بزرگ جا افتاده شده، به عطر گلهای زعفرون دلبرونه شده. دلت غنج رفت؟ دهنت آب افتاد؟ پاشو جَختی دمِ پنجره ی اتاقت یه نفس تازه کن. میخندی؟ لذت از این بیشتر؟ هدیه از این گنده تر؟ خدا هنوز دوست داره. بهت اجازه داده یک سال دیگه هم زندگی کنی. زندگی. هدیه یِ با ارزشیه. میلیون ها سالِ حیوونا و آدما بخاطرش میجنگن. اما خدا بدون هیچ جنگی این هدیه رو بهت داده. پاشو چادر سفیدِ گل دارت رو سر کنف سرخاب سفیداب کن، وسط سجاده ی آبیت بشین، تسبیحت رو مثل پیرزنا بگیر دستت و توی دلت یه نفس با خدا حرف بزن، درد و دل کن. بگو و تا بشنوی. اگه نگی که نمیشنوی. پس بگو. بزار صورتت به دونه های اشک وضو بگیرن و گونه هات به بوسه های خدا سرخ بشن. امشب مالِ خودِ خودته. به سجده ی عشق تبرکش کن. خدا در لحظه ی تنهایی آشکار میشه. تولدت مبارک بانو... ( تقدیم از دستان بی قابلی که در نهان خویش سرد است )

نیلوفر

تولدت مبارک دوستم! امیدوارم همیشه حالت خوب باشه، مثل امروز![چشمک]

گرد آفرید

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

بهار

. . . عشقم . . . وجودم. . . آمدنت را جشن می گیرم تا تسکین روحم شوی نازنینم تولدت مبارک[گل]

بهار

با تمام وجودم دوستت دارم عشقم.. ناچیزترین هدیه ی وجودم بود که نثارت میکنم.[گل]

حمید

.. خــــــدا تو را آورد پس خـــــدا مهربان است.

مرداب

هر سال جشن میگیریم خوشحال از اینکه آمدیم خوشحال از اینکه روحش را در ما دمید کسی پرسید مگر روح او خطا میکند مگر هرز می پرد مگر نفس می کشد مگر حق پایمال می کند ........... نمی دانم شاید انقدر بر قسمی که خورد استوار بود که امروز روحمان را روحش را روح خدا رابه زوال می کشیم آمدنت مبارک باد شاید تو شوی همانی که روحش را پس بگیرد از این زوال هر روزی [گل]

محمد

سلام چه خوب دلتنگی را برای آن بزرگترین حس کردی... کاش همه بدانند، بیشتر از ما، دل اوست که برای ما تنگ می شود.

فرینوش

. . . آمدنت بودنت نفس نفس هایت خجسته! بگذار بهار، راهی باشد برای تابیدن نور در این سرای ِ پر مهر ...