میان خون راهی کشیده اند که همین روزها به غروب می رسد !

 

    

در مرثیه می سراییم آهنگ نا کوک هجا ها را

واژه ها ردیف به ردیف می گریند

حضور دوست می درخشد میان آسمان شب پاییزی!

به عرش رسیده ایم

 

کسی می خواند....

ترانه پیداست و شب منتظر!

 

هنوز میان پیرهن تب دارت یاس نروییده

طلوع سرد می شکفد

و ما در سوگ آسمانی شدنت

دیری است

که بی دلیل می گرییم

..!

 

                                                                                       شوق شکفتن

/ 55 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زیر نور ماه

سلام دوستم.. ممنونم از حضورت حتی با وجود این که مطلب تازه ای ندارم! تنبلی هست و شرمندگی!! جمله اول نوشته ات با این که غمگین بود ولی عالی بود..نوشته ات هم همین طور.. [گل][گل]

نازنین

پاییز یعنی تنپوش زیبای من پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن و چه حس زیباییست آرامش در عین بودن در حین زیستن بین تنگناهای زندگی در کنار تو

بندهشن

به روزم دوست من برای هوای خاک آلوده ی شهرم

بندهشن

[گل]دوست من مانند همیشه بر دل نشست

صمیم

... من اما این خواب زدگی های رنگی را به بیداری هایی که بوی خون و تب ریا به خود گرفته اند نخواهم فروخت ! [گل]

خدایی که شکست خورد

سلام من در سکوت آسمانی شدن نمی دانم چه کسیست که با دلیل سالهاست که می گریم موفق باشید

OFFman

به زلفش دل گرفتار ار نمیکردم چه میکردم............؟؟

مسعود

سلام امدنتان همیشه مرا خوشحال میکند و ممنونم از اینکه با اینهمه بندی که برای زیستن به دور خودمان تنیده ایم باز هم بیاد یک دیگر هستیم ولو با چند کلمه ... دعا هم بلد نیستم و اعتقادی هم ندارم اما بلدم ارزو بکنم: ارزو میکنم همیشه شاد و سلامت و موفق و همه چیزهایی خوب دیگه ای که هست باشید [گل]

مسعود

روز و شب از بس که محو آن میان گردیده ام موی می ترسم بر آید عاقبت از دیده ام صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم نام خود را از زبان هیچکس نشنیده ام اشک رنگین، داغ حرمان، زخم رشک مدعی وه چه گل ها بهر تابوت تمنا چیده ام فرصت عشرت زکف ندهم بهر جایی که هست گریه تا بس کرده ام بر بخت خود خندیده ام گل به بستر تا نیفشانی نمی خوابی و من شمع سان با شعله در یک پیرهن خوابیده ام از سیه روزی رهایی چون بیابد دل، کلیم هر رگ دل را به تار زلف او تابیده ام